لغت نامه دهخدا
حسن اشتیبی. [ ح َ س َ ن ِ اَ ] ( اِخ ) رجوع به حسن عدلی شود.
حسن اشتیبی. [ ح َ س َ ن ِ اَ ] ( اِخ ) رجوع به حسن عدلی شود.
💡 حسن چو بی پرده شد دلها به خون غلطان شود خاک اطلس پوش گردد تیغ چون عریان شود
💡 دو برادر: یارقلی و یزدان قلی حسنآبادی بر اثر زلزله خانوادهٔ خود را از دست میدهند. دراین فیلم فردین در نقش منفی ظاهر شد
💡 اظهار داشت: در منزل ما جاريه اى بود به نام نرجس، روزى پسر برادرم، حضرتابومحمّد، حسن بن علىّ عليه السلام هنگامى كه واردمنزل ما شد، نگاه عميقى بر آن جاريه نمود.
💡 خسرو ز تو گر دل بستد صاحب حسنی خوش باش که یوسف به یکی قلب گران نیست
💡 صبح ازل از مشرق حسن تو دمیده است تا شام ابد پردۀ خورشید دریده است
💡 زندگر شمع با حسن تو لافگرم بازاری به آهی میتوانم قفل بر درزد دکانش را