لغت نامه دهخدا
بجاء رسیدن. [ ب ِ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) به جای رسیدن. || بموقع رسیدن. || به حد مردان رسیدن. بالغ شدن: چون فرزند امیرالمؤمنین بجاء ( بجای ) رسد، این عهده [ که هارون را بخلع خود بازدارم ] بر من. ( مجمل التواریخ والقصص ).
بجاء رسیدن. [ ب ِ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) به جای رسیدن. || بموقع رسیدن. || به حد مردان رسیدن. بالغ شدن: چون فرزند امیرالمؤمنین بجاء ( بجای ) رسد، این عهده [ که هارون را بخلع خود بازدارم ] بر من. ( مجمل التواریخ والقصص ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چه سود ازین که به دریا رسید سیلابم ؟ چو شوق من به رسیدن نمی شود آخر
💡 در طالع من نیست به گرد تو رسیدن چون گرد یتیمی است زمین گیر، غبارم
💡 با رسیدن دو لشکر بعدی، جمعاً تعداد نیروها بیشتر از ۱۰۰٬۰۰۰ پرسنل بود.
💡 رسیدن به مسکو آخرین ذخایر نیروهای ورماخت را نیز به پایان رساند.
💡 فغان که پای رسیدن به آن جناب ندارد ز دست رفته ضعیفی به گل فرو شده پائی