لغت نامه دهخدا
اسبان فرکان. [ ] ( اِخ ) بقول مؤلف مجمل التواریخ نام دیگر داراب گرد پارس منسوب به داراب پادشاه کیانی. ( مجمل التواریخ و القصص ص 55 ). و در تاریخ حمزه ( ص 29 ) استان فرکان آمده است.
اسبان فرکان. [ ] ( اِخ ) بقول مؤلف مجمل التواریخ نام دیگر داراب گرد پارس منسوب به داراب پادشاه کیانی. ( مجمل التواریخ و القصص ص 55 ). و در تاریخ حمزه ( ص 29 ) استان فرکان آمده است.
نام دیگر داراب گرد پارس است
💡 دشت از تک اسبان و سواران دلاور شهر از قد رعنای جوانان دلارا
💡 و كلمه (خيل ) به طورى كه گفته شده به معناى اسبان است، و از اين ماده كلمه اى كهبه معناى يك اسب باشد نيامده، ولى گاهى مجازا به اسب سوار هم اطلاق مى شود.
💡 نک نشان روشنی در خیمهها تابان شدست گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید
💡 6 - در فصل سرما، اسب هاى مالك، بين روستاييان تقسيم مى شد و آنان هزينه نگهدارى اسبان را به گردن مى گرفتند.
💡 و در موضوع فدك كه تو در طلب آن هستى راى ما اين است كه منافع صرف تهيه اسبان واسلحه جنگ گردد تا مسلمانان با كفار بمقابله پردازند و بر آنها در مقام جهاد و مجادله ومبارزه فايق آيند و مردم بدكار و فاجر را دفع نمايند.
💡 صد از تازی اسبان آبی نژاد گزین کرد شاه آن به آیین و داد