کمرگه

لغت نامه دهخدا

کمرگه. [ ک َ م َ گ َه ْ ]( اِ مرکب ) کمرگاه. ( فرهنگ فارسی معین ):
برآورد و زد تیغ بر گردنش
به دو نیمه شد تا کمرگه تنش.فردوسی.دلاور بیفتاد و دامن زره
برآورد و زد بر کمرگه گره.فردوسی.ستاره بین که فلک را جلاجل کمر است
که بر کمرگه گردون جلاجل است صواب.خاقانی.تیغ اگر برزدی به فرق سوار
تا کمرگه شکافتی چو خیار.نظامی.مویت از پس تا کمرگه خوشه ای بر خرمن است
زینهار آن خوشه پنهان کن که خرمن می بری.سعدی.کلاله امل و زلف وصل خم درخم
کمرگه طرب ودست شوق مودرمو.ملک قمی ( از آنندراج ).و رجوع به کمرگاه شود.

جمله سازی با کمرگه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر استعانت و راحت جز از تو خواستمی دو چنگ را زدمی در کمرگه جوزا

💡 ستاره بین که فلک را جلاجل کمر است که بر کمرگه هارون جلاجل است صواب

💡 آسوده بر کمرگه کهسار بگذرد از نوک دوک پیرزن ار تو سنان کنی

💡 گشاد تیغ خلاف تو منفذ ارواح بیست دست وفایت کمرگه جوزا

💡 بزد بر سرش تا کمرگه شکافت کلید طلسمات جم را بیافت

💡 در قتل ایل حیدر و نفرین آل حرب یک دست بر کمرگه و یک دست بر خداست

زن یعنی چه؟
زن یعنی چه؟
اندوخت یعنی چه؟
اندوخت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز