لغت نامه دهخدا
متبجح. [ م ُ ت َ ب َج ْ ج ِ ] ( ع ص ) شادمان: شاه از استماع این مقدمات متبجح گشت و در باغ مشاهدت، گلزار مسرتش بشکفت. ( سندبادنامه ص 273 ). و رجوع به تبجح شود.
متبجح. [ م ُ ت َ ب َج ْ ج ِ ] ( ع ص ) شادمان: شاه از استماع این مقدمات متبجح گشت و در باغ مشاهدت، گلزار مسرتش بشکفت. ( سندبادنامه ص 273 ). و رجوع به تبجح شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در عربی تفاخر، فاخر، تباهی، تبجح، متبجح، مفخرة، تباه، المتفاخر، البراغ لعبة، رائع