لغت نامه دهخدا
( گمانی آوردن ) گمانی آوردن. [ گ ُ وَ دَ ] ( مص مرکب ) گمان آوردن. شک کردن. تصور. تصور بد کردن. خیال بد صورت بستن:
نگر تا در دلت ناری گمانی
که کوشی با قضای آسمانی.( ویس و رامین ).
( گمانی آوردن ) گمانی آوردن. [ گ ُ وَ دَ ] ( مص مرکب ) گمان آوردن. شک کردن. تصور. تصور بد کردن. خیال بد صورت بستن:
نگر تا در دلت ناری گمانی
که کوشی با قضای آسمانی.( ویس و رامین ).
( گمانی آوردن ) گمان آوردن. شک کردن. تصور. تصور بد کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گمانی چنان برد سالار چین که گردان وی ساختند آن کمین
💡 چو دیدم من این صفه های عجایب یقین شد مرا صورت هر گمانی
💡 گمانی برم زانک پیران کنون دواند سوی شاه ترکان هیون
💡 گمانی چنان برد کان ماه روی ز مهر دل آمد بدیدار اوی
💡 نه چندان به عشاق الفت نه دوری نه پر ساده لوحی نه پر بد گمانی
💡 گمانی چنان برد کو رستمست بدانست کز تخمهٔ نیرمست