گستاخ گشتن

لغت نامه دهخدا

گستاخ گشتن. [ گ ُ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) جسور شدن. بی ادب گشتن:
به می نیز گستاخ گشتم به شاه
به پیر و جوان از می آید گناه.فردوسی.به مردی تو گستاخ گشتی چنین
که مهتر شدی بر زمان و زمین.فردوسی.پس هادی شمّاخ طبیب را آن جایگاه فرستاد... تا با ادریس گستاخ گشت و یک باری ادریس نالیده ( نالنده ) گشت. ( مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص 339 ). و رجوع به گستاخ شدن و گستاخ گردیدن شود.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - جسور شدن بی پروا شدن. ۲ - بی شرم شدن پررو شدن.

جمله سازی با گستاخ گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خرد دادیم و خر طبعی خریدیم ادب دادیم و گستاخی گزیدیم

💡 بپرس از عقل دور‌اندیش گستاخ که «‌چون شاید شدن بر بام این کاخ‌؟»

💡 آهسته‌تر ای دیده گستاخ که آنجا پروانه نهان از نظر بال و پر آید

💡 به پیروی من گستاخ هم برسم قدیم به حکم شوق نهادم بر آن بساط قدم

💡 اهلی اگر گلرخان در پی خونریزی اند دیده گستاخ تست از همه خونریزتر

💡 جان به چه دل راه درین بحر کرد دل به چه گستاخی ازین چشمه خورد