لغت نامه دهخدا
چاه سیماب. [ هَِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از چاهی که از آنجا سیماب ( جیوه، زیبق ) برمی آید. ( از آنندراج ):
شهسواری از بر ما گشت عنان گردان که شد
چاه سیماب، آستین از اشک بی آرام ما.فطرت ( از آنندراج ).
چاه سیماب. [ هَِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از چاهی که از آنجا سیماب ( جیوه، زیبق ) برمی آید. ( از آنندراج ):
شهسواری از بر ما گشت عنان گردان که شد
چاه سیماب، آستین از اشک بی آرام ما.فطرت ( از آنندراج ).
کنایه از چاهی که از آنجا سیماب بر میاید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از دیده حیرت زده چون آب نریزد؟ از دست چسان آینه سیماب نریزد؟
💡 جرمش چه زین، که بر مژه یک دم قرار نیست اشک مرا که جلوة سیماب دادهاند
💡 ماه سیماندام من هرچند عالیجاه شد پیکرم سیماب، کارم آه، رنگم کاه شد
💡 چند در شیشه سر بسته گردون صائب خون خود را دل بیتاب چو سیماب خورد
💡 چو بانوی شب از آن زلفکان پر خم و تاب بسود غالیه بر مشک و سیم بر سیماب
💡 از دلش تاب و تب سیماب رفت خود بدانی آنچه بر پنجاب رفت