لغت نامه دهخدا
چاره یوز. [ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) چاره جوی. و رجوع به چاره جوی شود.
چاره یوز. [ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) چاره جوی. و رجوع به چاره جوی شود.
چاره جوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گذشت عمر تو در فکر چاره جوییها ز چاره کی به در چاره ساز خواهی رفت؟
💡 71. تصميم گرفتم چاره كار را ازحضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخواهم
💡 چاره ندید او جز آن که باز به مسقو راند و به حیلت ز راه صلح در آمد
💡 گرچه در باغ جهان مرغ دل ما ننشست چاره صبر است و تحمل که اسیر قفسیم
💡 من بی چاره گرفتار هوای دل خویش آن که دایم منزل او در دل است
💡 معذورم ار بنالم زیرا که می زنندم لیکن چه چاره سازم کز خویش در فغانم