لغت نامه دهخدا
چارصباح. [ ص َ ] ( اِ مرکب ) چارروز.چارروزه عمر. چندروزه عمر؛ چارصباحی زنده بودن.
چارصباح. [ ص َ ] ( اِ مرکب ) چارروز.چارروزه عمر. چندروزه عمر؛ چارصباحی زنده بودن.
چارروز. چاروز. عمر. یا چند روز. عمر. یا چار صباحی زنده بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا هر صباح شاد مه روی صبح را بیش سپید برزده کرد و خضاب روی
💡 که در وی جمع شد در چل صباح آن نمود عشق در عین رواح آن
💡 چو در کنار فلک گوی زر روان گردید درآمد از درم آن ماه مهربان چو صباح
💡 هر روز بشد شام و صباح دگر آمد ما را همه دم نقش دگر در نظر آمد
💡 صباح سر زده آن کو صبوح کرده بتی گران خرام و سرانداز و بیخود و مدهوش
💡 خون می کند عرق ز شفق هر صباح و شام از بس که آفتاب خجل از لقای توست