لغت نامه دهخدا
پویه کردن. [ ی َ / ی ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) رفتن نه نرم و نه بشتاب:
بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت
بر بدستی جای بر جولان کند چون بابزن.منوچهری.
پویه کردن. [ ی َ / ی ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) رفتن نه نرم و نه بشتاب:
بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت
بر بدستی جای بر جولان کند چون بابزن.منوچهری.
رفتن نه نرم و نه بشتاب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای دریغا ناقه مان را پویه نیست بی سبب مان این دریغ و مویه نیست
💡 چو رفتند یک ماه از آن راه پیش سم باد پایان شد از پویه ریش
💡 به راه عذر سبک پویه چون شود خردم روان ز هر بن مو اضطراب میجوشد
💡 خلید خار درشتی بپای طفلی خرد بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست
💡 ایام را به پویه و اجرام را به سیر چو دشمن تو عاجز و مضطر کند همی
💡 هر پویه که گرد دل آگاه بگردد هر چاره که در خاطر استاد بجنبد