لغت نامه دهخدا
پریشان فکرت. [ پ َ ف ِ رَ ] ( ص مرکب ) پراکنده فکر. سرگشته. مضطرب. آشفته: پریشان فکرت در کارها حیران بود. ( کلیله و دمنه ).
پریشان فکرت. [ پ َ ف ِ رَ ] ( ص مرکب ) پراکنده فکر. سرگشته. مضطرب. آشفته: پریشان فکرت در کارها حیران بود. ( کلیله و دمنه ).
( صفت ) ۱- سر گشته پراگنده فکر. ۲- مضطرب آشفته.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غم هجران و پریشانی و بدبختی من تو پسندیدی اگر من نپسندم چه کنم
💡 گفتم که شبی زلف تو گیرم خردم گفت باز این چه پریشانی و سودای محالست
💡 وداع کردم و رفتم به صد پریشانی ز دوستان و وداع آه ازین پشیمانی
💡 چون زلف تو آشفته است امشب همه اشعارش آشفته در این سودا چون فکر پریشان است
💡 بپرس آخر که: بی تو چونم، ای جان، که جانم بس پریشان مینماید
💡 جمعند عاشقانه و با دوست روبرو گرچه چو زلف یار پریشان و درهمند