لغت نامه دهخدا
وفاگستر. [ وَ گ ُ ت َ ] ( نف مرکب ) وفاگسترنده. آنکه همواره شرائط وفاداری را به جا آورد. باوفا. وفادار. ( ناظم الاطباء ). || باصداقت. || مروج دین و معتمد صادق و امین. ( ناظم الاطباء ).
وفاگستر. [ وَ گ ُ ت َ ] ( نف مرکب ) وفاگسترنده. آنکه همواره شرائط وفاداری را به جا آورد. باوفا. وفادار. ( ناظم الاطباء ). || باصداقت. || مروج دین و معتمد صادق و امین. ( ناظم الاطباء ).
(صفت ) آنکه همواره شرایط وفا داری را بجای آورد با وفا وفا دار.
💡 ازین نامه، گردون پرآوازه شد روان سخن گستران تازه شد
💡 بدریا سر بسر پیرایه گستر گرفته آب را آئینه در زر
💡 ای حجت زمین خراسان، زه! مدح رسول و آل چنین گستر
💡 تا همای عدلت آمد سایه گستر در جهان آشیان جست از دلیری صعوه در چشم عقاب
💡 دوش اندر خواب دیدم بر قد سروی جوان سایه گستر گشت خورشید از فراز آسمان
💡 چرا که او غریب این دیارست ثنا گستر به ذات شهریارست