لغت نامه دهخدا
واصل کردن. [ ص ِک َ دَ ] ( مص مرکب ) رسانیدن. سبب رسیده شدن گشتن. رسیدن کنانیدن. ( ناظم الاطباء ). واصل گردانیدن. بردن.
واصل کردن. [ ص ِک َ دَ ] ( مص مرکب ) رسانیدن. سبب رسیده شدن گشتن. رسیدن کنانیدن. ( ناظم الاطباء ). واصل گردانیدن. بردن.
(مصدر ) ۱ - رساندن موجب پیوستن شدن. ۲ - بحق رساندن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ندانم واصل بزم یقینکی میشود زاهد هنوز از سبحه میلغزد به صد جا پای ایمانش
💡 چو واصل آمدی واصل شوی باز در آخر گرچه سوی دل شوی باز
💡 شما را میکنم واصل چنان من نمایم اندر آخر جانِ جان من
💡 جمالش در پس پرده نهانست بجز واصل در این معنی ندانست
💡 وصال لیلیام حاصل شده کل چو یوسف جان من واصل شده کل