لغت نامه دهخدا
هزاربندک. [هََ / هَِ ب َ دَ ] ( اِ مرکب ) عصی الراعی. ( بحر الجواهر ). رجوع به هزارجشان و هزارفشان و هزارکشان شود.
هزاربندک. [هََ / هَِ ب َ دَ ] ( اِ مرکب ) عصی الراعی. ( بحر الجواهر ). رجوع به هزارجشان و هزارفشان و هزارکشان شود.
عصی الراعی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تن دردهم به قهر چو دانم که با فلک یک کارم از هزار میسر نمیشود
💡 بر سر کوی عشق بازاریست که نیارد هزار جان ثمنی
💡 هیچم بفروشد آن که خواهان بود یک دم به دو صد هزار تومانم