لغت نامه دهخدا
نیکوفرجام. [ ف َ ] ( ص مرکب ) نیکوانجام. نیکوعاقبت. صاحب حسن خاتمة. صاحب ختام خیر. ( یادداشت مؤلف ).
نیکوفرجام. [ ف َ ] ( ص مرکب ) نیکوانجام. نیکوعاقبت. صاحب حسن خاتمة. صاحب ختام خیر. ( یادداشت مؤلف ).
( صفت ) آنکه پایانش نیکو باشد: خوش عاقبت عاقبت بخیر.
💡 دید میخواره چو عکس رخ ساقی در جام گفت مستانه که فرجام چه خواهد بودن
💡 چندین فرمانده رومی تلاش کردند گشایش همهٔ سرزمینهای شمال این خط را به فرجام برسانند، از جمله پیشروی سدهٔ دوم گشایشها تا بخشی که دیوار آنتونین ساختهشد.
💡 من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهدِ ازل حاصلِ فرجام افتاد
💡 خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
💡 از سدهٔ هفتم تا نهم هجری، بهآرامی هَجوِ عاملان کربلا به طعن و فرجامخواهیِ اُخرَوی بر آنان تبدیل و شاعرانِ اهل سنت نیز به میدان وارد شدند.
💡 در بسیاری از کشورها کار فرجامخواهی بر عهده دیوان عالی کشور است.