نیک اسبه
مترادفها
اسب خوب
لغت نامه دهخدا
نیک اسبه. [ اَ ب َ / ب ِ] ( ص مرکب ) دارای اسب راهوار. ( فرهنگ فارسی معین ): خیاره با چند تن که نیک اسبه بودند بجستند. ( تاریخ بیهقی ص 39 ). سواری پنجاه نیک اسبه بر مقدمه و طلیعه فرستاد. ( تاریخ بیهقی ص 435 ). امیر به تاختن رفت با سواران جریده و نیک اسبه. ( تاریخ بیهقی ص 618 ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) دارای اسب رهوار: (( بویه ی اسب تازی داشت خیاره با چند تن - که نیک اسبه بودند - بجستند اوباش پیاده درماندند... ) )
جمله سازی با نیک اسبه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 که از بیم او زهره درباختی دو اسبه اجل بر سرش تاختی
💡 با لشکری عظیمتر از جیش روم و روس شاه حبش دو اسبه برآمد ز مکمنا
💡 شدند آن سروران دلشاد ازان کوه دو اسبه در گریز افتاد اندوه
💡 دو اسبه کردم آغاز تک و پو چو یوز افتاده در دنبال آهو
💡 دلم تصور آن کرد کز تو برگردد دو اسبه خیل خیال تو بر سر ما تاخت
💡 اوّل ز خودش بزخم دور اندازند و آنگاه دو اسبه از پیش می تازند