لغت نامه دهخدا
ناپدیدار کردن. [ پ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) معدوم کردن. نیست کردن. افناء. از بین بردن. محو و نیست و نابودن کردن:
کرازاد و پرورد دارد نیاز
کشد پس کند ناپدیدار باز.اسدی.
ناپدیدار کردن. [ پ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) معدوم کردن. نیست کردن. افناء. از بین بردن. محو و نیست و نابودن کردن:
کرازاد و پرورد دارد نیاز
کشد پس کند ناپدیدار باز.اسدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او هست پدید در سه هم کار وان هر سه در اوست ناپدیدار
💡 ز بعد آن گذر آرد به اسرار شود یک جزء از وی ناپدیدار
💡 چو حل گردی بدانی سرّ اسرار پدید آئی چو گردی ناپدیدار
💡 وصالش در فراق آمد پدیدار چو گردد او ز صورت ناپدیدار
💡 دوایت آن زمان باشد ز اسرار که گردی از وجودت ناپدیدار
💡 ز احمد گر شوی واصل چو عطّار ز جسم و جان شوی کل ناپدیدار