لغت نامه دهخدا
ناصیه کوبان. [ ی َ / ی ِ ] ( ق مرکب ) سجده کنان. در حالت پیشانی به زمین سائیدن:
پای کوبان بحرم رفتم و عیبم کردند
بر در دیرمغان ناصیه کوبان رفتم.عرفی ( ازآنندراج ).
ناصیه کوبان. [ ی َ / ی ِ ] ( ق مرکب ) سجده کنان. در حالت پیشانی به زمین سائیدن:
پای کوبان بحرم رفتم و عیبم کردند
بر در دیرمغان ناصیه کوبان رفتم.عرفی ( ازآنندراج ).
( صفت.حال ) درحال پیشانی بزمین ساییدن سجده کنان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز نور ناصیه ات ماه گر ضیا گیرد به آفتاب دهد نسخه سنین و شهور
💡 منم که پارهٔ غم در دهان غم دارم به زیر ناصیه صد داستان غم دارم
💡 ز نقش بندگی خویش در خردمندی رقم به ناصیه والی دو پیکر کش
💡 آن شعله دوست هیزم خشکم که خاک وی صندل فروش ناصیه عودوعنبر است
💡 ای سایه حق پرتو انوار الهی! در ناصیه توست چو خورشید هویدا
💡 سنت بود ز میکده جذب نسیم می وز درگهش به ناصیه جذب غبار فرض