نار پارسی

لغت نامه دهخدا

نار پارسی. [ رِ پا ] ( ترکیب وصفی، اِمرکب ) بژه ای باشد پر آب رقیق با خارش و سوزش صعب و سبب آن بسیاری و گرمی و تری خون [ کذا ] بود. ( ذخیره خوارزمشاهی ). نار فارسی. رجوع به نار فارسی شود.

جمله سازی با نار پارسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تازی اش هست و پارسی گه گاه می درآید به صد پریشانی

💡 خندید نرم نرمک و گفتا به زیر لب کاین رند پارسی را نتوان مجاب کرد

💡 آنچه من گفتم زبور پارسی است فهم آن نه کار مرد پارساست

💡 زمن شو پذیرای این نغز پند نه پیچیده پی پارسی پوست کند

💡 یکی پارسی بود هشیار نام که بر چرخ کردی به دانش لگام

💡 به آیین ملوک پارسی عهد بخوابانید خسرو را در آن مهد