لغت نامه دهخدا
ناخوب کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بد کردن. خطا کردن:
به امید بیشی نداد و نخورد
خردمند داند که ناخوب کرد.سعدی.دگر روز خادم گرفتش به راه
که ناخوب کردی به رای تباه.سعدی.
ناخوب کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بد کردن. خطا کردن:
به امید بیشی نداد و نخورد
خردمند داند که ناخوب کرد.سعدی.دگر روز خادم گرفتش به راه
که ناخوب کردی به رای تباه.سعدی.
( مصدر ) کاربدکردن خطاکردن: بامید بیشی نداد و نخورد خردمند دانه که ناخوب کرد. ( سعدی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ور از دین بود دور و ناخوب کار به دوزخ بود جاودان پایدار
💡 که نفرین بر این بخت ناخوب باد سزد گر نباشیم از آن هیچ شاد
💡 مده ناخوب را بر خاطرم راه بدار از ناپسندم دست کوتاه
💡 به گفتار و کردار ناخوب و زشت چه گویم دگر هر چه باقی بهشت
💡 به مرو اندر شما را باشد آیین چنین ناخوب و رسوا و بهنفرین