فرهنگ معین
(اِ فَ سَ ) [ تر - فا. ] (اِمر. ) محافظ سرحد مملکت و آن ظاهراً عنوانی بوده مثل «قیرخان » و مانند آن.
(اِ فَ سَ ) [ تر - فا. ] (اِمر. ) محافظ سرحد مملکت و آن ظاهراً عنوانی بوده مثل «قیرخان » و مانند آن.
( صفت اسم ) محافظ سر حد مملکت و آن ظاهرا عنوانی بوده مثل قیرخان و مانند آن: و مملکت معظم اسکندر زمان خسرو آفاق جهان پهلوان رستم ثانی کشور گشای. پیروز جنگ قیر اسفهسالار شمس الدین میاجق نایب امیر المومنین است علی الاطلاق.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روشن زمین و فرق هوا را ز قیر و مشک بهر سپهر کوژ ردا کرد و طیلسان
💡 مینماید هر زمانم نفس راه ظلمتی میرود پایم فرو هر لحظه در قیر دگر
💡 قیر حاوی ۲ درصد اکسیژن، ۱۱ درصد هیدروژن و ۸۷ درصد کربن است.
💡 دشت قیر، روستایی از توابع بخش ماهورمیلانی شهرستان ممسنی در استان فارس ایران است.
💡 جهان جوی بیژن گو شیر گیر که از خشم او شیر گشتی چو قیر
💡 باش قیر همچنان میتواند ترکیبی از باش بمعنی سر و قیرماق یعنی شکستن باشد که بمعنی قومی که سر دشمنان میشکند یا تعابیر دیگر باشد.