لغت نامه دهخدا
فیروزی دادن. [ دَ ] ( مص مرکب ) فیروزی بخشیدن. ظفر دادن. غالب ساختن. پیروزی دادن.
فیروزی دادن. [ دَ ] ( مص مرکب ) فیروزی بخشیدن. ظفر دادن. غالب ساختن. پیروزی دادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در ایام تو باغ دهر دارد فیروزی بعهد گل کمال خرمی باشد گلستان را
💡 طاق از فتح و ظفر کوشش اخیار افسوس جفت فیروزی و فر کاوش اشرار دریغ
💡 با توست فتح و نصرت و فیروزی و ظفر با خصم بد دل تو یکی زین چهار نیست
💡 ما را که جمال فتح از جبهه مبین باشد بر خاتم فیروزی لعل تو نگین باشد
💡 مشتری از قِبَل آن سبب فیروزی است که همیگوید با دولت فیروز تو راز
💡 ز دست لشکر فیروزی آهنگ به خیل دشمن از بس عرصه شد تنگ،