لغت نامه دهخدا
فضیحت کردن. [ ف َ ح َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) رسوا کردن. آبروی کسی را بردن:
آدمی را زبان فضیحت کرد.سعدی ( گلستان ).
فضیحت کردن. [ ف َ ح َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) رسوا کردن. آبروی کسی را بردن:
آدمی را زبان فضیحت کرد.سعدی ( گلستان ).
رسوا کردن. آبروی کسی را بردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زلیخا چون شنید این داستان را فضیحت خواست آن ناراستان را
💡 نجست هیچ کس، الا اسیر یا مجروح نماند هیچ زن، الا فضیحت و رسواست
💡 شوی غمگین که این چون برملا شد بهشتم زی فضیحت کربلا شد
💡 وانکه باشد برهنه اندر خواب شد فضیحت بسان مست خراب
💡 گرگ آخر چو در فضیحت ماند ایزد او را به نام خویش بخواند