لغت نامه دهخدا
فضول خرج. [ ف ُ خ َ ] ( ص مرکب ) مسرف. ( آنندراج ). ولخرج. آنکه مال خود را در برابر چیزهای بیهوده دهد.
فضول خرج. [ ف ُ خ َ ] ( ص مرکب ) مسرف. ( آنندراج ). ولخرج. آنکه مال خود را در برابر چیزهای بیهوده دهد.
مسرف. آن که مال خود را در برابر چیزهای بیهوده دهد.
💡 فرمود: بله عيسى نمى تواند چنان علمى را داشته باشد، چون مخلوق است، يك روزىاصلا وجود نداشت، و روزى ديگرى خدا او را در رحم مادرش آنطور كه خودش مى خواستصورتگرى كرد، او غذا مى خورد و آب مى نوشيد و فضولات بدن از او دفع مى شد، وخداى سبحان اينطور نيست.
💡 به که بردارم فضولی رغبت از ملک جهان نیستم گنجی که باشد جای در ویرانهام
💡 از فیلمهای او میتوان به چرا عشقبازی نمیکنیم؟، برده نازنینم، گربه مامان، آن قطار زرهی لعنتی، تنکامه، خوش بهحال پولداران، رؤیای زورو، یک روز در دادگاه، همسر زیبای میلر، حیف که او بدذات است، صلیبیون توانا، دلهای شکسته، فضول، سکس با لبخند ۲، کشور زنگها، زنی تنها و مرد خانواده اشاره کرد.
💡 حذر از فضولی وهم و ظن، تو چه میکند به جهان من در احولی به هوس مزن ز دو چشم یک نظر آفرین
💡 حسرت مستان این بزم از فضولی میکشم شرماگر باشد عرقهم می بهساغر داشتهست
💡 معناى اينكه فرمود: شير خالص را از ميان فضولات شكم و خون به شمانوشانيديم