لغت نامه دهخدا
فروگاشتن. [ ف ُ ت َ ] ( مص مرکب ) به پایین آمدن. بازگشتن:
از آن کوه غلطان فروگاشتند
مر آن خفته را کشته پنداشتند.فردوسی.
فروگاشتن. [ ف ُ ت َ ] ( مص مرکب ) به پایین آمدن. بازگشتن:
از آن کوه غلطان فروگاشتند
مر آن خفته را کشته پنداشتند.فردوسی.
به پایین آمدن. باز گشتن
💡 بر و پُشت باید همی گاشتن به بدخواه ناکام بگذاشتن