فرو ارمیدن
مترادفها
سرکوب کردن، مهار کردن، خاموش کردن، فرو نشاندن
متضادها
برانگیختن، رها کردن، آزاد کردن
لغت نامه دهخدا
( فروآرمیدن ) فروآرمیدن. [ ف ُ رَ دَ ] ( مص مرکب ) فروآرامیدن. آرام گرفتن. ساکت شدن:
برادر چو آوازخواهر شنید
ز گفتار و پاسخ فروآرمید.فردوسی.چو دانشگر این قولها بشنود
پس آنگه زمانی فروآرمد.طیان.
فرهنگ فارسی
( فرو آرمیدن ) فرو آرامیدن. آرام گرفتن
جمله سازی با فرو ارمیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ای خستهٔ خدنگ حوادث به صبر کوش کآخر ز دست چرخ فرو افتد این کمان
💡 سدره فرو دست زانکه منبر صدرش بر سر طینست و من بر از سرطانم