لغت نامه دهخدا
فرش افگن.[ ف َ اَ گ َ ] ( نف مرکب ) فراش. فرش گستر:
فرش افگن صدر تست عیوق
چوبک زن بام تست فرقد.حسین آوی ( از ترجمه محاسن اصفهان ص 134 ).رجوع به فراش و فرش شود.
فرش افگن.[ ف َ اَ گ َ ] ( نف مرکب ) فراش. فرش گستر:
فرش افگن صدر تست عیوق
چوبک زن بام تست فرقد.حسین آوی ( از ترجمه محاسن اصفهان ص 134 ).رجوع به فراش و فرش شود.
فراش. فرش گستر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فگندند صید افگنان سر به پیش خجل مانده از دست و بازوی خویش
💡 ولی عهدِ مَلِک سلطان مُظَفّر خدیوِ شیر گیرِ پیل افگن
💡 چو سایه بر من بی نور افگنی گویند که آفتاب فگندست سایه بر سایه
💡 طرهٔشان دزد ولایت زن است نرگس شان آهوی شیر افگن است
💡 ز گرما، مرکبان بی تن ببودند بجای کفک، خون افگن ببودند