لغت نامه دهخدا
صفیرخوان. [ ص َ خوا / خا ] ( نف مرکب ) صفیرزننده. نواکننده. آوازخوان. نغمه سرا:
بی مدحت تو بباغ دانش
یک مرغ صفیرخوان مبینام.خاقانی.رجوع به صفیر شود.
صفیرخوان. [ ص َ خوا / خا ] ( نف مرکب ) صفیرزننده. نواکننده. آوازخوان. نغمه سرا:
بی مدحت تو بباغ دانش
یک مرغ صفیرخوان مبینام.خاقانی.رجوع به صفیر شود.
( صفت ) ۱ - صفی زننده. ۲ - آواز خوان نغمه سرا.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من مخمور صید مرغزارگلشن تاکم به طبع خنده و میناست افسون صفیر من
💡 چون سلیمان سوی مرغان سبا یک صفیری کرد بست آن جمله را
💡 عمرم به صفیر قفس و دام گذشتست من زمزمه ای در خور گلزار ندانم
💡 هر کس صفیر خامه صائب شنیده است کی گوش بر ترانه ناهید می کند
💡 صفیر ها زده ام بر سر بساط سخن چو بلبلان به سحرگه فراز سرو سهی
💡 هان بلبل هان صفیر محکم ندهی تا طوطی غنچه نشکفد دم ندهی