لغت نامه دهخدا
صبوحی ساختن. [ ص َ ت َ ] ( مص مرکب ) صبوحی خوردن. صبوحی ساز کردن:
صبوحی ساز خاقانی و کار آب کن یعنی
که آب کار بازارم چنان آمد که من خواهم.خاقانی.
صبوحی ساختن. [ ص َ ت َ ] ( مص مرکب ) صبوحی خوردن. صبوحی ساز کردن:
صبوحی ساز خاقانی و کار آب کن یعنی
که آب کار بازارم چنان آمد که من خواهم.خاقانی.
( ~. تَ ) [ ع - فا. ] (مص ل. ) نوشیدن صبوحی.
( مصدرد ) نوشیدن صبوحی.
نوشیدن صبوحی.
💡 بیداری عیش شب بفریاد چه سود کز خواب صبوحی چو سگان مست شوی
💡 بیا ساقی آن راحتانگیز روح بده تا صبوحی کنم در صبوح
💡 به جان رسیده ز رنج خمار دوری و خواهد صبوحی از می انفاس مشکبوی صباحی
💡 در پوست می نگنجد گل تا به گل رسید بر لفظ باغ وقت صبوحی پیام می
💡 با بتی مهوش صبوحی کش به صبح پیش کز رخ شمس برگیرد نقاب
💡 نکهت جام صبوحی چون دم صبح از تری عطسهٔ مشکین ز مغز آسمان انگیخته