شاه بازی کردن
فرهنگ فارسی
جمله سازی با شاه بازی کردن
برآوردم چو کاخی خوب و اکنون میفرود آرد برآورده فرود آری نباشد کار جز بازی
در پردهٔ پندار چو بازی و خیال است جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است
بازی عقاب قدرت و طاوس پر و بال مرغی همای سایه و سیمرغ آشیان
خدایگان سلاطین عصر نصرة دین که دولتش به حوادث همی کند بازی
به خونِ خویش چو فرهاد میکند بازی ز عشقِ آن لبِ شکّرفِشان شیرین، دل