سپید امدن

مترادف‌ها

سپید شدن، روشن شدن

لغت نامه دهخدا

( سپید آمدن ) سپید آمدن. [ س َ / س ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از ظاهر و نمودار شدن. ( آنندراج ):
به پیش طره اش تأثیر نتواند سپید آمد
بغیر از پختگی ظاهر نشداز عنبر خامم.محسن تأثیر ( از آنندراج ).|| سرخ رو گشتن و محروم گردیدن. ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( سپید آمدن ) کنایه از ظاهر و نمودار شدن سرخ رو گشتن و محروم گردیدن

جمله سازی با سپید امدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بردترک" روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان سپیدان در استان فارس می‌باشد.

💡 بدان دو مشگ سیه دام کرده سیم سپید دلم ببست بدام آن نگار سیم اندام

💡 ملکان مرغ شکارند و ملک باز سپید تا جهان بود و بود، مرغ بود طعمه باز

💡 دم قنات، روستایی از توابع بخش همایجان شهرستان سپیدان در استان فارس ایران است.

💡 خرسر، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان سپیدان در استان فارس ایران است.

💡 چون توانی بکن آنروز که نتوانی یاد کز پی روز سپید تو شب تاری هست

💡 سپید آمدن هوا در آن صبح سرد زمستانی، باعث شد که مسافران با هیجان و اشتیاق فراوان آماده‌ی حرکت به سمت مقصد نهایی خود در کوهستان شوند.

💡 وقتی سپید آمدن خورشید از پشت کوه‌های بلند شروع شد، پرندگان با آوازهای دلنشین خود آغازگر یک روز جدید و پر از انرژی در جنگل بودند.

💡 او تمام شب را برای پایان دادن به این پروژه‌ی سخت بیدار ماند تا درست در لحظه‌ی سپید آمدن هوا، کار را به پایان برساند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران