لغت نامه دهخدا
زبانه ترازو. [ زَ ن َ ی ِ ت َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) تکمه و میله میان شاهین ترازو. رجوع به زبانه و زبانه شاهین و زبانه میزان شود.
زبانه ترازو. [ زَ ن َ ی ِ ت َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) تکمه و میله میان شاهین ترازو. رجوع به زبانه و زبانه شاهین و زبانه میزان شود.
💡 على را از كردار او آتش خشم زبانه زدن گرفت، گويند آنگاه كه خشم كردى موى بدنمباركش سر از چشمه هاى زره بر آوردى.
💡 زبانه میزند، آتش درون من زبان از آنکه دوست به غایت، زبون گرفت مرا
💡 قسمت شرقی این بنا نشان دهنده آزار و اذیت یهودیان توسط ستمگران آلمان نازی است. در این بنا یک تابلوی سه زبانه وجود دارد که میگوید: «ملت یهود به مبارزان و شهدای خود».
💡 همين كه آتش تنور روشن شد و شعله هاى آتش زبانه كشيد، امام عليه السلام به آنشخص خراسانى خطاب نمود: برخيز و برو داخل تنور آتش بنشين.
💡 تا آتش هوای تو در دل زبانه زد مارا زبان همان شد و دیگر زبانه ماند
💡 خوشم به شعله این آه آتشین همه شب مرا چو شمع سری هست با زبانه خویش