فرهنگستان زبان و ادب
[فیزیک- اپتیک] ← ریسۀ اپتیکی
[فیزیک- اپتیک] ← ریسۀ اپتیکی
💡 بت فایز تجلی کرد یک بار همان نوری که بد در وادی طور
💡 افروختهٔ نوری انگیختهٔ شوری ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را
💡 در دیده تو نوری و نرنجد از نور آن دیده که لذت تماشا داند
💡 شود نوری قرین چشمش از شرع بدان بینا شود از اصل تا فرع
💡 مه روشنئی یافت که شد بدر تمامی نوری مگر از مهر رخت بر قمر افتاد
💡 تافت هنگام ولادت ز جبینش نوری که فروغ مه و خورشید از آن مُکتسب است