لغت نامه دهخدا
روی پیچیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) روی برگرداندن. روی گردان شدن. اعراض کردن:
من از تو روی نپیچم گرَم بیازاری.سعدی.من از تو روی نپیچم که شرط عشق آن است
که روی در غرض و پشت بر سلام کنند.سعدی.
روی پیچیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) روی برگرداندن. روی گردان شدن. اعراض کردن:
من از تو روی نپیچم گرَم بیازاری.سعدی.من از تو روی نپیچم که شرط عشق آن است
که روی در غرض و پشت بر سلام کنند.سعدی.
روی برگرداندن. روی گردان شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بهم پیچیدن طومار هستی بود منظورم اگر از آستین دستی برون چون تاک می کردم
💡 که یارد در سر زلف پریشان تو پیچیدن اگر باشد چنین گستاخی از باد صبا باشد
💡 زخواب عافیت چون موجگوهر نیستم غافل بهم میآورد مژگان من بر خوبش پیچیدن
💡 همه در طره و گیسو نتوان پیچیدن کانچه من دیدهام از ملک جمالش، مویی است
💡 زبان رمز می فهمی مشو غافل زمکتوبم به خود پیچیدن او می نماید پیچ و تابم را
💡 کعبه جویان زحمت شبگیر بیجا می کشند چاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است