لغت نامه دهخدا
روزگار کشیدن. [ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) اوقات صرف شدن. زمان بردن. طول کشیدن. صرف شدن عمر. روزگار رفتن: بدان وقت که مأمون بمرو بود... و آن جنگهای صعب میرفت و روزگار میکشید. ( تاریخ بیهقی ).
روزگار کشیدن. [ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) اوقات صرف شدن. زمان بردن. طول کشیدن. صرف شدن عمر. روزگار رفتن: بدان وقت که مأمون بمرو بود... و آن جنگهای صعب میرفت و روزگار میکشید. ( تاریخ بیهقی ).
اوقات صرف شدن. زمان بردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنرا که نیست همت من او طفیلی است کو سرگران شدست به مهمان روزگار
💡 سر از محبّت ما می کشی ترا دیدیم که روزگار نبودت ز ما که سر خاری
💡 یاد باد آن روزگاران کاعتباری داشتم آه آتشناک و چشم اشکباری داشتم
💡 در دست روزگار گل آرزوی من ز آنگونه شد فسرده که بو هم نمی دهد
💡 به هفتم فراز آمد این روزگار میان بسته در جنگ چندین سوار