روزگار عجوز

لغت نامه دهخدا

روزگار عجوز. [ رِ ع َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سرمای پیرزن. ( التفهیم ص 262 ). هفت روز است اول آنها بیست وششم شباط است. این روزها خالی از خنکی و باد و تغییر هوا نیست، و از این جهت سرمای پیرزن خوانند که در آن روزها عادیان ( قوم عاد ) هلاک شدند و از آنان پیرزنی ماند و بر ایشان مویه میکرد و مردمان لغت عرب گفته اند که این عجوز نیست بلکه عجز است بمعنی آخر، چون این روز در آخر زمستان است. ( از التفهیم صص 262 - 263 ).

فرهنگ فارسی

سرمای پیرزن. هفت روز است اول آنها بیست و ششم شباط است.

جمله سازی با روزگار عجوز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 محسود روزگار، ظفرخان که همچو او دریادلی نشان ندهد چشم روزگار

💡 شیر را از مور صد زخم اینت انصاف جهان پیل را از پشه صدرنج اینت عدل روزگار

💡 آخر چرا ضعیف تری هر زمان به زور چندین که روزگار بیفزود تاب تو

💡 گردم بدان صفت که نباشد بشرق و غرب بی یاد من مجالس اعیان روزگار

💡 روزگار از نسبت پاکان کند اصلاح ما دایه شوید روی طفلان را و گوید ماه ماه

💡 گر باز روزگارم خواهد که تیره سازد کو فرق دارد امروز با روزگار دیگر

خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز