رستخیز فکندن

لغت نامه دهخدا

رستخیز فکندن. [ رَ ت َ / رَ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مخفف رستخیز افکندن. رستاخیز افکندن. هنگامه برپا کردن. غوغا افکندن. محشر بپا کردن:
گو پیلتن دید با تیغ تیز
فکنده بدان رزمگه رستخیز.اسدی.و رجوع به رستخیز افکندن و رستخیز برآوردن و رستخیز شود.

فرهنگ فارسی

مخفف رستخیز افکندن رستاخیز افکندن محضر بپا کردن.

جمله سازی با رستخیز فکندن

💡 چو برخاست زان روستا رستخیز گرفتند ناگاه ازان ده گریز

💡 جمله از خاک درش خیزند روز رستخیز بسکه بیماران غم مردند بر خاک درش

💡 امروز گشت پیش دلم رستخیز نقد از بس که جان به فکرت فردا دراوفتاد

💡 باز از نهاد نوحه سرایان فراز و پست آشوب رستخیز به عالم شد آشکار

💡 وزین سو سکندر به شمشیر تیز برانگیخته از جهان رستخیز

💡 باشد «محیط» شاد زیمن ولای او در روز رستخیز که هر کس بود ملول

هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز