لغت نامه دهخدا
راهگرای.[ گ ِ ] ( نف مرکب ) راه گراینده. راهگذار. راهرو. ( ارمغان آصفی ). راهسنج. ( بهار عجم ). مسافر و سیاح. ( ناظم الاطباء ). که بسفر گراید. که بسفر گرایش داشته باشد.که به سیر و سیاحت بگراید. و رجوع به راهگرا شود.
راهگرای.[ گ ِ ] ( نف مرکب ) راه گراینده. راهگذار. راهرو. ( ارمغان آصفی ). راهسنج. ( بهار عجم ). مسافر و سیاح. ( ناظم الاطباء ). که بسفر گراید. که بسفر گرایش داشته باشد.که به سیر و سیاحت بگراید. و رجوع به راهگرا شود.
۱. راه پیما.
۲. مسافر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدانش فزای و به یزدان گرای که اویست جان تو را رهنمای
💡 راه تو زی خیر و شر هر دو گشاده است خواهی ایدون گرای و خواهی ایدون
💡 تو عیّوقیا گرت هوش است ورای به خدمت بپیوند به مدحت گرای
💡 بزد بوسه اش بر سر و دست و پای بگفتا: که ای میر یکسو گرای
💡 سوی شعر حجت گرای، ای پسر، اگر هیچ در خاطر تو ضیاست