لغت نامه دهخدا
راذ هرمز. [ هَُ م ُ ] ( اِخ ) نام یکی از قضات عهد ساسانی. ( ایران در زمان ساسانیان ص 76 ).
راذ هرمز. [ هَُ م ُ ] ( اِخ ) نام یکی از قضات عهد ساسانی. ( ایران در زمان ساسانیان ص 76 ).
نام یکی از قضات عهد ساسانی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که چل روزست تا هرمز بشبگیر از اینجا شد برون چون از کمان تیر
💡 اقتداری بر این مقاله حاشیهنویسی کرده و در آن از نقش نظامیان لارستانی در بازپسگیری هرمز سخن گفتهاست.
💡 در اين هنگام هرمزان تقاضاى آب كرد و به زودى ظرف ساده و بيارزشى را پر از آبكرده براى او آوردند.
💡 جزیرهای غیرمسکونی است واقع در مقابل رأس مسندم و در تنگه هرمز قرار دارد.
💡 ز تاراج ویران شد آن بوم ورست که هرمز همی باژ ایشان بجست
💡 چو چشمش در رخ آن سبزخط ماند چو حیرانی به هرمز در غلط ماند