لغت نامه دهخدا
دیودارو. [ وْ ] ( اِ مرکب ) همان دیودارست که درخت کاج مانند باشد و شیره آن علاج استرخای اعضا کند. ( برهان ). سرو هندی. ( ناظم الاطباء ). دیودار. ( از آنندراج ).
دیودارو. [ وْ ] ( اِ مرکب ) همان دیودارست که درخت کاج مانند باشد و شیره آن علاج استرخای اعضا کند. ( برهان ). سرو هندی. ( ناظم الاطباء ). دیودار. ( از آنندراج ).
همان دیو دارست که درخت کاج مانند باشد و شیر. آن علاج استرخای اعضا کند.
💡 هر دم چو عافیت دل رنجور عشق را درد تو نوش داروی بیمار ساخته
💡 بر دو دیده نهم غمت کاین درد داروی خاص خسرویست به بار
💡 زر طلبد طبع تو روی ترش کن بر او علت صفراست این داروی صفرا طلب
💡 چو پیدا نیاری بدش کینه جوی نهانی به دارو بپرداز ازوی
💡 میروم و میخرم و میخورم داروی کاری که براند شکم
💡 شبستان مرا بانو بود ویس دل و جان مرا دارو بود ویس