دریغا گو ی

لغت نامه دهخدا

دریغاگوی. [ دِ/ دَ ] ( نف مرکب ) دریغگو. دریغگوینده. سوکوار. افسوس گوی. دریغگوی. اداکننده لفظ دریغ در مقام تحسر و تأسف بر چیزی از دست رفته. || نوحه سرای. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). مرثیه سرای:
همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد
دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی.نظامی ( از یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ فارسی

( دریغا گو ی ) ( صفت ) افسوس گوی دریغ گوی مرثیه سرای.، دریغا گو. سوکوار یا نوحه سرای.

جمله سازی با دریغا گو ی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دریغا کار ما را با دل افتاد بدل افتاد کار و مشکل افتاد

💡 دریغا آن همه لطف و مهایت که بی او بازوی دین را توان نیست

💡 دریغا از آن شاه نیکو گُهَر دریغا از آن سرور با هنر

💡 ای دریغا ای دریغا ای دریغ کاین چنین ماهی نهان شد زیر میغ

💡 اِی دریغا که «کمالی» مث لاتِ تُوقمار آویده، بلکم بیشتر

میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز