لغت نامه دهخدا
دخترکلو. [ دُ ت َ ک َ ] ( اِخ )ده کوچکی است از دهستان رودبشار بخش اردکان شهرستان شیراز. در 15هزارگزی شمال باختری اردکان و شوسه اردکان به تل خسروی. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
دخترکلو. [ دُ ت َ ک َ ] ( اِخ )ده کوچکی است از دهستان رودبشار بخش اردکان شهرستان شیراز. در 15هزارگزی شمال باختری اردکان و شوسه اردکان به تل خسروی. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
ده کوچکی است از دهستان رود بشار
💡 بس طپید آن دختر و نعره فراشت بر نیامد با وی و سودی نداشت
💡 رعنا دلت به دختر همسایه بند نیست آن مه رخ به گوشه ایوان خزیده کو؟
💡 قرار شد که دو دختر به یکدیگر بدهند به فکر اینکه در این کار چاره خواهد شد
💡 دارند نسبتی، که ز ناهید، آسمان دختر به تاک داده و دختر گرفته است
💡 نیاید برون آن مستر به صحرا نشسته نهفته است بر سان دختر