داد ستدن

لغت نامه دهخدا

داد ستدن. [ س ِ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) انتصار. ( ترجمان القرآن جرجانی ). انتصاف. ( از منتهی الارب ). دادستاندن. حق خود گرفتن. دادگرفتن:
دادگر شاه عاجز باداد
نتواند ستد نه یارد داد.سنائی.لشکر امیرنصر بشمشیر انتصار،داد از لشکر منتصر بستدند و عاقبت ایشان را بشکستند. جرفادقانی. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 183 ).
ملک چون دید کامد نازنینش
ستد داد شکر از انگبینش.نظامی.یعنی امروز عرب داد از عجم بستدند. ( فارسنامه ابن بلخی چ اروپا ص 106 ). || داد دادن. داد کردن. حق مظلومی از ظالمی خواستن. گرفتن حق ستمدیده از ستمکش.

فرهنگ فارسی

انتصار

جمله سازی با داد ستدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 این ولایت ستدن حکم خدایست ترا نبود چون و چرا کس را با حکم اله

💡 چون آخر کار جان بخواهد ستدن پس هر چه زمانه داد انگار نداد

💡 در حال چیزی بیشتر نگفتم که امیر را سخت حریص دیدم در باز ستدن مال،؟؟؟ بیندیشم.

💡 نتوان ستدن، ز پنجه ور، رخت الا که، به زور بازوی سخت

💡 ای میر سلیمان وش از خصم بیک روز ملکی ستدن صد بار از ملک سبابه

💡 در دل ستدن ندادیم داد گر جان ببری کی آریم یاد

آثار یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز