داد رسیدن
مترادفها
رسیدگی کردن، عدالت کردن
متضادها
ظلم کردن، بیعدالتی کردن
لغت نامه دهخدا
داد رسیدن. [ رَ / رِدَ ] ( مص مرکب ) عدل ورزیدن. داد کردن: مفسدان فساد میکنند بداد نمیرسد بعلت آنکه خود بخویشتن مشغول است و درمانده. ( تاریخ بیهقی ص 417 چ ادیب ).
فرهنگ فارسی
عدل ورزیدن
جمله سازی با داد رسیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به درآ ز راه چشمم چو نگاه، دلنشین شو که ز مروه چون گذشتی به صفا توان رسیدن
💡 دور است به مژگان بلند تو رسیدن من سرمه نگشتم چهکنمگر نخروشم
💡 تا خود پس از رسیدن قاصد چه رو دهد؟ خوش می کنم دلی به امید خبر هنوز
💡 شبی ای مه به پابوست رسیدن آرزو دارم دو بیت از لعل جانبخشت شنیدن آرزو دارم
💡 به فهم رازتوبیدل چه ممکن اسث رسیدن همین بس استکه تمثالرس شد آینهٔ ما