لغت نامه دهخدا
خوردی فروشی. [ خوَرْ / خُرْ ف ُ ] ( حامص مرکب ) شوربافروشی. کار شورباپز. کار خوردی پز. ( یادداشت مؤلف ). || جای فروش خوردی. دکان خوردی پزی.
خوردی فروشی. [ خوَرْ / خُرْ ف ُ ] ( حامص مرکب ) شوربافروشی. کار شورباپز. کار خوردی پز. ( یادداشت مؤلف ). || جای فروش خوردی. دکان خوردی پزی.
شوربا فروشی کار شوربا پز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفتم قمرت گفت به چشمش گردی گفتم شکرت گفت به چشمش خوردی
💡 ایچشم مست باده چه خوردی که از غرور خنجر بروی مهر درخشان کشیدهای
💡 بتعریف آنچه خوردی طعمه قی کن بتکذیب آنچه دید خاک پی کن
💡 خوردی از آبله صد جرعه خون زان نشد روزی تو هیچ فزون
💡 تنم خستی و خونم نوش کردی چرا می خوردی و ساغر شکستی؟
💡 ازو هر که خوردی فتادی خموش زمانی بُدی و آمدی باز هوش