لغت نامه دهخدا
خشمناک کردن. [ خ َ / خ ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) غضبناک کردن. اغضاب. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خشمناک کردن. [ خ َ / خ ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) غضبناک کردن. اغضاب. ( یادداشت بخط مؤلف ).
غضبناک کردن اغضاب.
💡 شاه خشمناک میشود و دستور به بندکشیدن و زندانیکردن مانی را میدهد.
💡 دلم بود از کین او خشمناک که نامد از آن دیو جنگی هلاک
💡 شه در او دید خشمناک و درشت بانگ برزد چنانکه او را کشت
💡 سپهدار گردنکش و خشمناک همی خون شود زیر او تیره خاک
💡 در آن صورت چه کسی یاد تو را نشر خواهد داد؟ قاضی گفت: وی چنان خشمناک شد که رگهای گردنش ورم کرد و ترسیدم مرا نیز بکشد.