لغت نامه دهخدا
جادوجنبل. [ جَم ْ ب َ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) در تداول زنان، جادو. سحر و افسون. رجوع به جادو شود.
جادوجنبل. [ جَم ْ ب َ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) در تداول زنان، جادو. سحر و افسون. رجوع به جادو شود.
(جَ بَ ) (اِمر. ) (عا. ) ۱ - سحر، جادو. ۲ - عنوانی تحقیرآمیز برای جادو.
سِحر، افسون.
( اسم ) سحر جادو افسون.
(عا.)
سحر، جادو.
عنوانی تحقیرآمیز برای جادو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از فیلمها یا مجموعههای تلویزیونی که وی در آنها نقش داشتهاست، میتوان به مردی با جعبهٔ جادو و ۲ ایکسال اشاره نمود.
💡 از غمزه و چشم خوشش پرهیز کن گر عاشقی کان غمزهٔ جادوی او دل برد شیخ و شاب را
💡 زاهدان را کرده عاشق چشم جادو شیوهات سامری را در رسوم ساحری نیرنگهاست
💡 یکی از سپاهیان کیکاووس که از جادو دور ماندهبود، به زال آگاهی رساند و او رستم را به مازندران فرستاد.
💡 به گفته عرفا و شاعران ایرانی در آخر زمان دجال که در سحر و جادو کاملا مهارت دارد همانند آب و آتش پیدا گردد.
💡 سحرگه صعبتر باشد مرا هجران آن دلبر که جادو بندهای سخت در وقت سحر بندد