تیز شست
متضادها
کند، کُندذهن
لغت نامه دهخدا
تیزشست. [ ش َ ] ( ص مرکب ) کماندار و یا تیرانداز چابک. ( ناظم الاطباء ). تیراندازی که تیرش تیز از نشان بگذرد. ( آنندراج ):
بنواخت مرغ دل را، نگهت به تیر مژگان
نبود چو تو حریفی بخدا به تیزشستی.علی خراسانی ( از آنندراج ).رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.
فرهنگ فارسی
کماندار و یا تیر انداز چابک تیراندازی که تیرش تیز از نشان بگذرد
جمله سازی با تیز شست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پیش آر سبک جامِ جم عشق و بزن زود بر آتشِ تیز جگر سوخته آبی
💡 بار چندان بر این ستور آویز که نمانی در این گریوه تیز
💡 نواهایی بدینسان رامشانگیز همی زد باربد در پردهٔ تیز
💡 آفاق را گرفت به یک جلوه آفتاب هر دولتی که تیز بود بی زوال نیست
💡 شمشیرم و خونریز من، هم نرمم و هم تیز من همچون جهان فانیام ظاهر خوش و باطن بلا
💡 بس زبان کز صفت آن لب او کند شود چون سنان نظر از دولت او تیز کنید