لغت نامه دهخدا
تبسم افشان. [ ت َ ب َس ْ س ُاَ ] ( نف مرکب ) تبسم پاش. شکفته. خندان:
ز بس هوای چمن ذوق اتحاد انگیخت
هزار غنچه به یک لب تبسم افشان شد.طالب آملی ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ).
تبسم افشان. [ ت َ ب َس ْ س ُاَ ] ( نف مرکب ) تبسم پاش. شکفته. خندان:
ز بس هوای چمن ذوق اتحاد انگیخت
هزار غنچه به یک لب تبسم افشان شد.طالب آملی ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ).
تبسم پاش شکفته خندان
💡 هدف از این روز جهانی، شناخت نقش زنبورها و سایر گرده افشانها در اکوسیستم است.
💡 می توان از گلشن فردوس دست افشان گذشت از تماشای بناگوش بتان نتوان گذشت
💡 یا سر هر کوچهای دیوانگی را پیشهکن یا دل از زنجیر آن زلف عبیر افشان بکن
💡 در این دشت جنون الفتگرفتاری نمیباشد که آزادی پر افشان نیست از آواز زنجیرش
💡 دهن بشوی و تبر زد بر استخوانم ریز سخن بگوی و نمک بر دل کباب افشان
💡 ترا که دولت بیدار داد جام مراد بنوش و جرعه بر آلودگان خواب افشان